سرگذشت من (شما هم نظرتون رو بگيد)
اين سرگذشت منه شعر نيست
خواهش ميكنم اول بخونيد بعد نظرتون رو بگيد
سلامخواهش ميكنم اول بخونيد بعد نظرتون رو بگيد
امشب ميخوام يه خلاصه از سرگذشت تلخ خودم رو بنويسم
از وقتي يادم مياد يعني از روزي كه خوب از بد شناختم از دخترا خوشم نميومد .
نميدونم چرا شايد به خاطر ديدن رفتار بعضي از اونايي بود كه ميشناختم
(البته خوب همه كه مثل هم نميشن)اينو ميدونستم ،
ولي هميشه سعي ميكردم از هر چي دختر هست دوري كنم .
اما غافل از اينكه يه روز به دام يكي از همونا افتادم. طوري بهم نزديك شد كه وقتي به خودم اومدم ديدم كه اي واي بر من عاشقش شدم.
همه كسم شد.دار و ندارم مني كه مثل سنگ بودم خاك شدم ،واسه او
خوب بود خيلي خوب روزايي كه هيچ وقت فكرش رو هم نميكردم پر از حرفاي قشنگ و احساسهاي خوب ،خيلي بهش اعتماد داشتم ،
بيشتر از خودم ولي خيلي طول نكشيد ،
پنج روز پيش بود كه فهميدم قبل از من هم با كس ديگه اي بوده ،
از خود پسره فهميدم ، بعد خودشم اونو تائيد كرد و گفت به خاطر ترس از دست دادنم بهم نگفته سوختم ،سوختم، سوختم وقتي شنيدم ،يك سال به من دروغ گفته بود. يك سال ، يك سال چي فكر ميكرديم چه برنامه هايي براي آينده با هم ريختيم ،چه حرفا ، چه قولايي كه بهم نميداديم ،ولي افسوس ...
ديگه موندم نميدونم چه كنم اين چند روزه مثل ديوونه ها شدم ، ارزوي مرگ ميكنم
هر روز داره زنگ ميزنه و گريه و خواهش ميكنه ولي نميتونم قبول كنم ،شما بوديد چه ميكرديد،
خواهش ميكنم بگيد شما بوديد چه ميكردي،
ديگه از هر چي عشقه دارم متنفر ميشم ...
|+|
نوشته شده توسط تنها در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 1:16


